احساس بدبختی و دلتنگی میکنم
ناراحتم ناراحت از این دنیا
از این دنیا ی نامرد و بی معرفت
واقعا نمیدونم چیکار کنم تا خودمو فراموش کنم خود واقعی مو و مثه بقیه یه ماسک واسه خودم بزنم
ای بابا اصن از این مدله نوشتن بدم میاد خیلی اصن خودم غم انگیز ناک شدم
اصن بی خیال بابا!
دست به سينه به چارچوب پنچره تكيه داده بود
و مناظر زيبا را از نظر مي گذراند.
آن دور ها درختي را ديد كه سال ها قبل زير سايه ي
آن نشسته و
اولين بوسه ي عشق را از لب معشوق
چشيده بود.
و بقيه بوسه ها كه همه از روي هوس بود!!!
نیکا جونم تولد مبارک عزیزم کلی عمر کنی!
جدی جدی خل شدم! دیروز واسه خودم یه عالمه کاغذ برداشتم روش نوشتم تولدت مبارک!
تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک بیا شمعارو فوت کن تا 100 سال زنده باشی .....
+ بهار تولد تو ام مبارک!
+ روژین تولد تو ام مبارک!
دیگه حرفی نیس!
حالا کادو های بعدی چیه خدا میدونه!
+این اهنگرو تا حالا نشنیدم! از کجا اومده؟! از کجا آوردمش ؟! البته من فقط یک پنجم آهنگامو گوش دادم ! بقیشو هم تا حالا حتی یه بار هم گوش نکردم! چه جلب!
خب حالا اینا اصن مهم نیس!
+ چه دستم تند شده ها! این قد هر روز میام میشینم تایپ میکنم! نه به اوایل سال که نمی تونستم یه جمله رو تایپ کنم نه به الان که تو فاصله ای که قبلا یه جمله تایپ میکردم الان ده تا جمله تایپ میکردم!
( یه جمله شد! )
+ هی! کی این تاستون تموم میشه دلم واه مدرسه تنگ شده! شرط میبندم که تنها کسی هستم که دلم واسه مدرسه تنگ شده! من تا کلاس پنجم عاشق مدرسه بودم! یعنی یه موقع کلاس ها رو تعطیل میکردن ناراحت میشدم! همیشه داداشم وقتی برف میومد میشست پای اخبار که بگن مدرسه ها تعطیله من میشستم تا بگه مدرسه ها تعطیل نیس!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
این آهنگه بد آموزی داره! من دیگه بهش گوش نمیدم! بعدی!
"میدونم زمین صافه! " نه به جونه تو زمین گرده! داره دانشمندا رو زیره سوال میبره!
یه چیزه دیگه هم گفت که دیگه نمیگم چیه! زشته!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
!
خب حالا شاید بعدن بهتون گفتم!
دیگه چه خبر؟!
چه اتفاقاتی افتاد؟!
اوه! مثه این که یه چیزی پوکید!
دیگه چی ؟!
آهان! یه چن تا قالب وبلاگ مژگان رو قايی کردم! یه گندی خورد به وبلاگم که خودم داشتم غش غش میخندیدم! همون موقع هم داشتم با پرستو چت میکردم بهش گفتم که اون هم بره وبم رو ببینه اون هم تایید کرد! خیلی ضایع بود! حالم بهم خورد یعنی! میگم کلا قالب های مژگان خیلی زشته حالا دیگه چه برسه به این که من قاطی پاتیش کنم!
+ بعدی! کتی پری! لست فرایدی نایت! قشنگه دوسش دارم! چرا این حرفو زدم؟!
+ سبا میخواستیم بریم سینما نه؟! ما چه قرار هایی گذاشتیما!
+ 12 مرداد! تولدم! دارم لحظه شماری میکنم! چن وقت دیگه مونده؟! حدود 20 روز! چیزی نیس! ایول!
تولد پارسالم :
( من و بهار و روژین تو یه روزیم! )
صبح که بیدار شدم شماره ی بهار و گرفتم با هاش حرف زدم و تولدشو تبریک گفتم سال قبلش باهاش شرط بسته بودم که من زود تر زنگ میزنم تبریک میگم همین طور هم شد! خب با مامانم رفتیم پاساژ گلستان مامانم برام یه کفش نایک گرفت! بعد که یعد از ظهر شد من رفتم رستوران باگت من روژین با هم تولد گرفته بودیم تو باگت پاسداران! ( باگت واست تبلیغ کردم!) باور کنین یا نکنین مهگل زود تر از من اومده بود! مهگله دیگه! بعدش هم بچه های دیگه اومدن ! سبا و ستاره هم کرم ریختن! تو دستشویی باگت! ایول بهشون ! بچه های با عشقین! همین دیگه شب هم برگشتیم خونه گرفتم خوابیدم دیگه هیچ اتفاق خاصی نیفتاد! آهان ما تو باگت جا رزرو کرده بودیم! باورتون بشه دفتر مدیره تو او جایی بود که ما رزرو کرده بودیم! نمیتونستم اصن کاری بکنیم! در هر صورت بسی خوش گذشت!
شرط میبندم امسال نه تولد میگیرم نه کادو گیرم میاد!
همین دیگه هیچ چیز جالبی به ذهنم نمیرسه!
آها ! هیوا و سویل نیومده بودن! بدجنسا! دیگه عمرن اگه دعوتشون کنم اگه تولد بگیرم که نمیگیرم
+ هیوا زندس؟! شک دارم! چون نه تو وبلاگش مینویسه نه جواب اس ام اس هامو میده! جدی جدی نگرانشم! آها! حرفای عجیب و غریبی هم میزد اون موقعی هم که زنده بود و جواب اس ام اس هامو میداد و از این حرفا! ما کلی درباره ی آدما و چیزای مختلف حرف زدیم! یکی از بحثامون مرگ تدریجی و خودکشی بود ! جدی جدی حالش خوبه؟! خبری ازش دارین به منم بگین!
+ این آهنگرو دوست دارم ! ولی توش حرف بد میزنه! کتی پری سیرکل ده درین! آهنگ 282 مه! 3813 تا آهنگ دارم! همشو هم سبا جون لطف کرده بم داده! + اون 463 تا آهنگی که خودم داشتم میشه 4276 تا آهنگ جمعا! چه کم!
+ من یه خواننده جدید رو جایگزین ریهانا کردم که دوسش دارم! البته آمریکایی نیست ماله
POLSKA
هستش! اسمش اینه
EWA FARNA
یکی دیگه هم هست که عمرن اگه بتونین اسمشو تلفظ کنین! چون خودمم نمیتونم!
SYLWIA GRZESZCZAK
آهنگه
MALE RZECZY
شو خیلی دوست دارم! تو تاپ 10 کاناله
VIVA
همش اول میشه! خیلی اهنگش قشنگه! فقط تو تاپ تن که نه تو
CLUB
همش اول میشه تو نت چارتس هم همین طور تو تیپ تاپ لیستا هم اوله تو تاپ 20 هم همین طور!
میدونین من همش دارم ویوا میبینم و تمام برنامه هاشم حفظم !
بیکارما!
دیگه جدی جدی نمیتونم تایپ کنم! انگشت وسطی دستم هم خیلی درد میکنه از بس خد کارمو روش فشار دادم ! داشتم کتابمو مینوشتم! خیلی خوب شده! با این حال پدره دستم در اومده یه خودکار هم تموم کردم! یه خودکار دیگم هم تا نصفه هاش پیش رفتم! خب دیگه کاری ندارین خدافظ !
خدافظ
داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین ( حتما بخوانید )
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
ادامه در لینک زیر
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
جنون
دل گمراه من چه خواهد کرد
با بهاری که می رسد از راه؟
ِیا نيازی که رنگ می گيرد
در تن شاخه های خشک و سياه
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
با نسيمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی
نفس عطرهای سرگردان
لب من از ترانه می سوزد
سينه ام عاشقانه می سوزد
پوستم می شکافد از هيجان
پيکرم از جوانه می سوزد
هر زمان موج می زنم در خويش
می روم، می روم به جائی دور
بوتهء گر گرفتهء خورشيد
سر راهم نشسته در تب نور
من ز شرم شکوفه لبريزم
يار من کيست ، ای بهار سپيد؟
گر نبوسد در اين بهار مرا
يار من نيست، ای بهار سپيد
دشت بی تاب شبنم آلوده
چه کسی را بخويش می خواند؟
سبزه ها، لحظه ای خموش، خموش
آنکه يار منست می داند!
آسمان می دود ز خويش برون
ديگر او در جهان نمی گنجد
آه، گوئی که اینهمه «آبی»
در دل آسمان نمی گنجد
در بهار او ز ياد خواهد برد
سردی و ظلمت زمستان را
می نهد روی گيسوانم باز
تاج گلپونه های سوزان را
ای بهار، ای بهار افسونگر
من سراپا خيال او شده ام
در جنون تو رفته ام از خويش
شعر و فرياد و آرزو شده ام
می خزم همچو مار تبداری
بر علفهای خيس تازهء سرد
آه با اين خروش و اين طغيان
دل گمراه من چه خواهد کرد؟
چه خبر؟!
از تابستونتون لذت میبرین؟! البته اگه بشه اسمشو این گذشت! من که اصلا شما هارو نمیدونم!
جدی جدی دارم از دست میرم ها! یکی بیاد به دادم برسه!
برین یه چن تا آهنگ دانلود کنین به منم میل کنین! من که اینترنتم مثه شما ها ای دی اس ال نیس که! شما ها با کلاسید! رومینا هم نتش درست شد! مبارکش باشه! (رومینا برو حال کن که تو ووبم اسمتو آوردم! ببینم از شوهرات سپهر و سهیل چه خبر؟ منم ازدواج کردم! با منوآ- شیبک - شراگیم-سهیل - ایان ببین تو شوهرای منو دزدیدی! سپهر و سهیل! بی خاصیت! البته دلت جیز! ایان آمریکاییه! یه آمریکاییه دیگه هم دارم! کریس پاین! یعنی عاشقشم! راستی امروز که داشتم باهات حرف میزدم شارژم تموم شد ! بیبین .... چی میخواستم بگم؟! یادم رفت آخه میدونی این آهنگه داره تو گوشم وق وق میکنه!)
آها اسمه آهنگایی که لطف میکنین واسم دانلود می کنین :
Pitbull feat ne-yo , afrojack and nayer => give me everything
Adele => rolling in the deep
Dev => bass down
Justin bieber feat chris brown => right net 2 you
Eminem => space bound
Black eyed peas => the beginning (album)
Rihanna => loud (album)
همین دیگه فقط زحمتشو بکشید میل کنید به
خواستین ادم کنین چت کنیم! دیگه عرضی نیس!
خب کاری ندارین حتما دیگه!
So bye bye!
راستی کدوم کشوره که تو حرف زدن خیلی از ژ استفاده میکنه؟!
کتابه خشت اول نوشته ی فریده شجاعی رو حتما بخونین ! یکم یاده بدبختیهای مردم بیفتین!
دیگه واقعا بای!
پ.ن: هی! ژ رو یافتم!
چی بگم؟! دیگه؟! هان؟! واقعا وبلاگ نویسی کار بیهوده و بی ثمریه! واسه چی من اینکارارو انجام میدم؟! اینم بم که من فقط و فقط تو تابستون تو وبم مینویسم! من مثه شما ها ای که تو طول مدرسه میشینین تو وبتون مینویسین نیستم! ولی قصد دارم وبمو نگه دارم! خب حالا این چیزا مهم نیس!
8دیق دیگه مونده! حالا نمیگم واسه چی چون مهم نیس!
چه خبره؟! چرا هیچ کدوم از دوستانه گرامی به اس ام اس هام جواب نمیدن؟! میدونم که همتون وب دارین اگه ومدین این جا و این پستو دیدین یلدتون باشه که خیلی بی معرفتین! گرفتین؟!
خب من الان برم نهار بخورم بعدا میام ادامه میدم!
خب پس فعلا!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خب خوردم!
سلام دوباره!
چی میگفتیم؟! بزار یه دیقه برم بالا ببینم چی داشتم میگفتم!
امممممممم..........مممممممممم!
آهان! من طبقه معمول داشتم غر میزدم! آره دیگه کاری جز این ندارم!
الان هم با اجازتون میرم!
بای بای!
یه نکته ای! الان شبه ولی من اینو ظهر تایپ کردم پس به دل نگیرین!
خب دیگه چی بگم! آها تصمیمم رو گرفتم که دبیرستان به جای تیزهوشان خودمون برم ابوریحان! واسه کنکور ! میدونی که... من دور اندیش! خب میخوام برم تجربی به جای ریاضی! به این نتیجه رسیدم نه ریاضیو دوست دارم و نه میکشم! یعنی توانایی خوندنش رو ندارم! علاوه بر اون عاشق پزشکیم! تو ریاضی به شدت از فیزیکش میترسم! حسابان و دیفرانسیل و شیمیو دوست دارما ولی فیزیک خب به هر حال تو تجربی هم داریم ولی نه در اون حد! الان بین این موندم که اولویتم رو اول دندون پزشکی انتخاب کنم بعد پزشکی یا اول پزشکی بعد دندون! نمیدونم! پزشکیو بیشتر دوست دارمولی تا بخوام تخصصم رو بگیرم موهام سفید شده دیگه! حدود 35 سالگی! ولی اگه بخوام دندون بخونم هم زودتر تموم میشه و هم زودتر به پول میرسی! خب آدم باید آینده نگر باشه که من هستم! واقعا من خیلی خلم که به اون موقع ها فکر میکنم! ولی جدا من از حالا استرس دارم برسم به ÷یش دانشگاهی دیگه باید جسدمو ببرن سردخونه البته خدا نکنه! من از برادرم بیشتر استرس داشتم موقع کنکورش البته اون خییییییییییییییییییییییییلی سرخوشه! وای خدا! میگم بیخیال این حرفا ها؟! جدا چد وقت دیگه یا میبرنم منتال هوس یا میفتم میمیرم! به چه چیزایی فک میکنما! خدایا نجاتم بده!
خطاب به سبا: سبا جدا کتابم خیییییلی توپ شد! مثه ماله مهگل نشد که 50 صفحه بیشتر نیس مال کودکانه 1 تا 3 ساله! و 2 سال هم روش زحمت(!) کشیده خیرسرش! ماله من بالا 18 ساله ! بد آموزی هم داره! از من بعیده! دارم جلد دومش رو مینویسم! یه چیزی در سطح کتابای ماندا معینی (مودب پور) !
منه بیکار نشستم کتاب میزبان ( عشقم!) رو واسه بار 6ام خوندم! دیروز ه سپیده دم رو خوندم واسه بار 5 ام! جدا مث که قراره رکورد خل و چل ترین آدم دنیا رو ثبت کنم! خب چیکار کنم ؟! بیکارم دیگه! دیگه همه دلشون واسم میسوزه همه میگن آخی عزیزم! هی ترحمتونو نخواستم! کمرم درد میکنه! دیگه جدی جدی نمیدونم چی بگم! می÷ردازیم به کار ها ی امروزم : صب از خواب ÷اشدم با قار و قوره شکمم مواجه شدم حساب کردم که 15 ساعت بود که هیچی نخورده بودم! هیچ کس هم خونه نبود که یه چیز بده من بخورم که1 خودم دست به کار شدم البته منظورم از صبح ساعت 1 و نیمه ها! خب دست به کار شدم و واسه خودم یه نهار درب و داغون درست کردم! سیب زمینی سرخ کرده! میشه گفت نیم سوخته شد! داشتم تلویزیون نگاه میکردم که یهو بوی سو ختنی به مشامم رسید! بوی سیب زمینی سوخته و دستمال آشپز خونه سوخته! دستماله رو مث که گذاشته بودم کنار شعله گاز! خلاصه ریدم به تمام معنا! روغن هم خیلی زیاد ریخته بودم خلاصه گند خورد به گاز! سریع قبل از اینکه کسی بیاد خونه گند کاریام رو ماس مالی کردم دستماله رو انداختم دور و گاز و کف آشپزخونه رو هم شستم! اومدم مثلا نهارمو بخورم که یخ یخ شده بود خلاصه خوردمش که مامانم و داداشم اومدن و پیتزا خریده بودن! من... منه بیچاره کلی کار کردم آخر سیب زمینی سوخته یخ کرده خوردم ! هر کاری کردم نتونستم یه برش پیتزا رو جا بدم ! جا نشد دیگه! اشکال نداره! بعدش نشستم مشق های زبانم رو بنویسم تو طول مشق نوشتن کلی معلمم رو نفرین کردم! این معلمه زوم کرده رو من ! خم میشم میگه داری چیکار میکنی؟! صاف میشم میگه دااری چیکار میکنی؟! جلسه اول یه حالی ازش گرفتم خودم حض کرده بودم! یه سخنرانی حماسی ای کردم که کف کرد! تمام بچه هام داشتن همکاری میکردن! واقعا عاشق بچه هامونم! خلاصه این معلمه دیگه جرعت(با همزه! همزه ندارم) نمیکنه از من سوال بپرسه! جلسه اول تمام وقته کلاسشو گرفته بودم! یه کلماتی استفاده کردم که خودم کف کرده بودم گفتم اینا از کجا اومده؟! خب همون جلسه اول خودمو نشون دارم که تاپ شدن رو شاخشه! خلاصه معلمم رو کلی نفرین کرد ه انقد کار میده بکنیم! بعدش رفتم کلاس زبان که بیسی بد گذشت! آی این معلمه زر زد آی زر زد! وای خدا ! چه بی ادب شدما!
همین دیگه برگشتم خونه نشستم فیل دیدم! یه عاله غر زدم بعد گرفتم خوابیدم! آهان شام هم خوردم!
همین!
کاری باری؟!
بای بای!
چه تابستونه درب و داغونی! همش دارم حمالی میکنم! کتاب های سیاوش رو قیمت هاشونو درآ<ردم به یکی از فامیلامون فروختم قیمتشون بدک نشد ولی چیزی به من نرسید! یه کار هم میکنیم هیچی به خودمون نمیرسه! تومن407850 شد! ولی دریغ از یه صد تومن!
حالا ایناش مهم نیس! الان سیاوش رفته پیش شاگردش! هه! یه الف بچه شده معلم! فیزیک شیمی عربی دیفرانسیل! حالا اینو بیخیال! این وبلاگه من شده شرح حاله برادر گرامی! آخه خبری چیزی ندارم! آها سیاوش میخواد منو بزاره تنیس! خوبه بدک نیس! بالاخره یه تکونی میخواد به خودش بده!
دیگه چه خبر؟! امممممممممممممممممم.......! آها الان دارم آهنگ گوش میدم! صداش این قد بلنده که یه سه چار باری واحد بقلی اومد گیر داد! تو این تابستونه درب و داغون همش پای تلویزیونم !
اینا برنامه های منن! بیکارما! Viva polska /4/PMC/ tv persia 1 /gem music
خب دیگه چی؟! هیچ خبری از هیچ کس ندارم! فقط دیروز داشتم با صبا اس ام اس بازی میکردم! جدیدا هیش کی به اس ام اس هام جواب نمیده! از دست این آرمینا و نگین هم خیلی دارم حرص میخورم! روزی 6-7 تا اس ام اس به هر کدومشون میدم ولی دریغ از یه جواب!
از وقتی ساکی (مدیر قدیمی مدرسمون) رفته خیلی مدرسمون بی برنامه شده! خییییییییییییییییییلی! نه بهمون گفتن که کی بیایم واسه مانتو نه واسه سرویس! نه واسه ثبت نام نه هیچی هی!
باورم نمیشه که من الان ارشد مدرسم! آخی! اصن بهم نمیادا! خدا کنه حداقل اولای خوبی داشته باشیم از دوما که چندان لطفی عاید حالمون نشده!
به قول آرمینا ما آخرین نسله ساکی هستسم که هویدا منتظره انقراضمونه! حالا جدی من دارم خیییییییییییییییییییلی چرت و پرت میگم! کمرم خیییییییییییییییلی درد میکنه! انقدر کار کردم چقد خونه به اون بزرگی رو سابیدم! والا کلفت استخدام میکردیم کمتر از من کار میکرد! وای چقدر گرمه! مثله این که کولره پکیده! خب بیچاره 24 ساعته روشنه! گناه داره! صبح ساعت 5 صبح از گرما از خواب بیدار شدم یه نیم ساعت رفتم تو تراس هوا بخورم! 45 درجس هوا دیگه؟!
دیروز رفتم کوه با یه مشت پیر پاتال اصلا خوش نگذشت! خوابم هم میومد! رفتیم بالا تا داداشم و دوستاش رو دیدم که داشتن جوجه کباب میکردن! من هم از فرصت استفاده کردم و به اونا پیوستم! واقعا از اون به بعدش خییییییییییلی خوش گذشت! شانس آوردم خودمو نجات دادم! دوستاش آدمای باحالی بودنا! با یکیشون کلی بازی کردم! پسره پاک خل بود! اول حکه رفتم بهشون سلام کردم منوآ (اسم همون پسره ! ارمنیه!) گفت که یه دختر با جنبه پیدا نمیشه روش آب بریزم ؟! جدی جدی پیش خودش چه فکری میکرد که سه سوت رفیق شد؟! منم بهش گفتم تو رو خدا تعارف نکن! اونم روم آب ریخت! خدایی یخ بستم! منم هلش دادم تو رودخونه هه! خیلی حال داد! ولی خوشگل بودا! خوشم اومد ازش! بقیشون هم که عین ماس نشسته بودن کبابارو باد میزدن و به ما می خندیدن! بر گشتن هم با بابام بر نگشتم با داداشم بر گشتم شیش بعد از ظهر! بابام اینا که 12 رفتن!
خب دیگه حرفی نیس!
پس فعلا بای !
بدروووووووووود!
+چرا وصل نمیشه به اینترنت؟! دایال آپ هم مکافاتیه!
این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه:دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!
اینطوری تعریف میکنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.
وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین سر در میارم!
راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.
با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بیصدا بغل دستم وایساد. من هم بیمعطلی پریدم توش.
این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!
خیلی ترسیدم. داشتم به خودم میاومدم که ماشین یهو همون طور بیصداراه افتاد.
هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!
تمام تنم یخ کرده بود. نمیتونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت میرفت طرف دره.
تو لحظههای آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.
تو لحظههای آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.
نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میاومد و فرمون رو میپیچوند.
از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.
دویدم به سمت آبادی که نور ازش میاومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.
وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میدادیم سوار ماشین ما شده بود !!
تو باش ، نه به این خاطر که در این دنیای بزرگ تنها نباشم
تو باش ، تا در دنیای بزرگ تنهاییم ، تنها ترین باشی . . .
.
.
.
جدیدترین درمان افسردگی:
هر ۶ ساعت یکیشو بذار گوشه لپت !
:-* :-* :-* :-*
پیامی میزنم اینک برایت / به جبران پیام های زیادت
از آن بابت پیامی می فرستم / بدانی بنده هم هستم بیادت !
عاشقی را از قلیان بیاموز که در سرش آتشی
و در دامنش اشکی و در سـیـنـه اش آهی است . . .
خدایا ! آهی هستم که عاشق یک لبخند شدهام
چه کنم ؟
آمدی ، شاعر شدم
رفتی ، فیلسوف . . .
لحظه های خسته ام را بی نگاهت رنگ نیست / در فضای سینه ام جز یاد تو آهنگ نیست . . .
تبسم تو تجسم تمام خوبی هاست
به تبسمت سوگند ، که شاد بودنت آرزوی ماست . . .
آمدی از اشتباه اینجا به راه دیگری / باز شادم کن شبی با اشتباه دیگری . . .
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی / آخر ای ماه تو هم درد من مسکینی
تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من / سر راحت ننهادی به سر بالینی . . .
عاشق شدم و محرم این کار ندارم / فریاد که غم دارم و غمخوار ندارم
بسیار شدم عاشق از این پیش / آن صبر که هر بار بود این بار ندارم . . .
چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی / چراغ خلوت این عاشق کهن باشی . . .
گفتی مرا از خویش می ترسانی ای یار / وقتی به دریا ها مرا می خوانی ای یار
ترسان من ! گفتم که بگذار این چه و چون / چندم از این تردید می ترسانی ای یار . . .
عشق رازی ست که خورشید به بارانش گفت / نیز رمزی ست که شقایق به گلستانش گفت
ای که ایمان به کسی داری و چیزی بی شک / عشق بود آنچه دلت با همه ایمانش گفت . . .
ما چون دو دریچه روبروی هم / آگاه ز هر بگو مگوی هم
هر روز سلام و پرسش و خنده / هر روز قراره روز آینده
اکنون دل من شکسته و خسته ست / زیرا یکی از دریچه ها بسته ست . . .
(رضا صادقی)
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست / ز پا این بند خونین برکنم نیست
امید آن که جان خسته ام را / به آن نادیده ساحل افکنم نیست . . .
دیدن تو عشق منه / نگاه تو عمر منه
لبخند تو گنج منه / ندیدنت رنج منه . . .
دیدن دوباره ی تو واسه من آغازه / اوج شادی پرنده ، لحظه ی پروازه . . .

زندگی
آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم
همه ذرات جسم خاکی من
از تو، ای شعر گرم، در سوزند
آسمانهای صاف را مانند
که لبالب ز بادهء روزند
با هزاران جوانه می خواند
بوتهء نسترن سرود ترا
هر نسیمی که می وزد در باغ
می رساند به او درود ترا
من ترا در تو جستجو کردم
نه در آن خوابهای رویایی
در دو دست تو سخت کاویدم
پر شدم، پر شدم، ز زیبائی
پر شدم از ترانه های سیاه
پر شدم از ترانه های سپید
از هزاران شراره های نیاز
از هزاران جرقه های امید
حیف از آن روزها که من با خشم
به تو چون دشمنی نظر کردم
پوچ پنداشتم فریب ترا
ز تو ماندم، ترا هدر کردم
غافل از آن که تو بجائی و من
همچو آبی روان که در گذرم
گمشده در غبار شوم زوال
ره تاریک مرگ می سپرم
آه، ای زندگی من آینه ام
از تو چشمم پر از نگاه شود
ورنه گر مرگ من بنگرد در من
روی آئینه ام سیاه شود
عاشقم، عاشق ستارهء صبح
عاشق ابرهای سرگردان
عاشق روزهای بارانی
عاشق هر چه نام تست بر آن
می مکم با وجود تشنهء خویش
خون سوزان لحظه های ترا
آنچنان از تو کام می گیرم
تا بخشم آورم خدای ترا!
سلام
من واقعا نمیدونم چی بگم !
امروز کلاس زبانم شروع میشه! اه!
اصن حال و حوصله هیچ کاری ندارم!
دیروز جلد اول کتابمو نوشتم! این قدر توپ شد که خدا میدونه! عاشقشم! نمیدونستم از این استعدادا دارم! البته کتابه به سن و سالم نمیخوره! با این حال خیلی توپه!
دیروز رفتم کلید کنکور و سوالاشو واسه داداشم در آوردم! داداشم یه کمی دپرس شد! حالا من چه گناهی کردم که سر من داد میزنه ؟! آخی روان پریشه بیچاره! من نمیدونم چرا همه فک میکنن سیاوش علامه دهره!
بابا نظر بدین!
حداقل بگین من چه غلطی بکنم این جا!
من دلم نمی خواد شعر و از این چیزا بنویسم خزه! حالا مهم نیس
پس بای!
اه !
میگم واقعا چه وبه خزی دارما!
واقعا اصن حال و حوصله ندارم! میگردم دنبال چن تا شعر!
بیخیال نوشتن!
شاید دوباره این یکی وبم رو هم حذف کردما!
چن دیقه دیگه!
الان میخوام برم جایی!
فعلا بای
فردا کنکوره
یه ابر غول
آخیش دیگه ازب فردا به بعد همش پای کامپیوترم!
خب واقعا نمیدونم چی بنویسم
اصولا وبلاگ نویسی کار مزخرفیه
حال تایپ ندارم انگشتام سر شده
خب اگه کاری ندارین فعلا بای!
الان مادر گرامی خونه نیستن و منم از فرصت استفاده کردم و پریدم پای کامپوتر اه دایال آپ هم خیلی مزخرفه هی قط میشه جدرم در اومد والا!
خب لطفا همکاری کنین و بهم پیشناهاد بدین که چه کوفتی رو بچپونم این تو خیلی ممنونم !
خسته شم میشه گف یه یه ساعتی هس دارم جون میکنم !
کارنامه رو دیروز گرفتم خیلی ناامید شدم ولی امروز صبح مامانم به عنوان جایزه بهم یه سواچ داد دسش درد نکنه باورم نمیشد که این جوری بشه ولی عوضش برادر فوضول گرامی هی تحقیرم کرد دیشب تا ساعت دوازده و نیم داشتم با دو تن از دوستان گرامی اس ام اس بازس میکردم که مچمو گرفتن!
دیروز بعد از ظهر هم مامان و بابام و داداشم میخواستن برن بیرون و من سیم هر سه تاشونو پیچوندم نفهمیدن ! شب که اومدن خونه من خودمو به خواب زدم خوب حال داد بدک نبود
خب اینا مهم نیس
کاری دارین در خدمتتونم
خیلی ممنونم!
پ.ن: چه با ادب شدم ها! از من بعیده
خب الان باید برم کلاس زبان فاینال دارم بعدش به مدت سه چار روز لنگر میندازم خونه یکی از اقوام خب
فعلا باااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای!